این مدیریت محترم عامل عامله!!!! یه مشت پول بی زبون رو برده داده این بلای جان ما رو خریده آورده و ماجرا شده همین که ملاحظه می فرمایید!
البته که ما از اون بادها و بیدها نبوده و نیستیم و نخواهیم لرزید!!!! پس خویشتن خویش را اثبات نموده و زین پس نیز هستیم!
وای چه قدر بد نوشتم! به روی گل خودتون ببخشیدش!!!!!
همیشه اعتقادم بر اینه که اگه بدیها رو میگم باید خوبیها رو هم بگم. اگه از روزهای سخت گله میکنم باید تو روزهایی هم که شادم دیگران رو هم به شادیم دعوت کنم و....... به عبارتی باید انصاف داشته باشم!
خیلی خوبه که دلخوریها اونقدری پایدار نباشن که جاشونو توی دل آدم محکم کنن و من چه لذت می برم از اینکه وقتی از چیزی ناراحتم به سرعت یادم بره البته که همه اینها لازمه اش درک مقابل گذشت و پذیرفتن اشتباهه حتی اگه به همون طرز مسخره ای که تو قبول کردی و با رفتارت نشون دادی که میخواهی من بی خیال بشم و من هم سعی کردم خیلی منطقی از حرفت بگذرم. حرف بود دیگه! نه؟!
راستی من دیروز دندانپزشکی بودم. دندانپزشکی هم از اونجاهاییکه وقتی میری می فهمی از ۳۲ تا دندونت ۴۰ تاش خرابه! اگه چیزیت هم نیست یه عیب روت میذارن بالاخره! دکتر مارکو! بیا از خودت دفاع کن!!!!!!! خلاصه کلام اینکه یه دندون رو دیروز به دادش رسیدم و مونده الباقیش! هنوز صدای همون وسیله هه چیه؟! باهاش دندون رو می تراشند! همون! صداش تو گوشمه!!!! تازه دکتره گفت شانس آوردی درست نزدیک ریشه است!!!!! باور کنین از دیروز سردرد دارم و هنوزم بهتر نشدم. آخه این چه صداییه که تو گوشم مونده!!!!!
نمیدونم چندمین دفعه ای بود که این حرف رو زدی ولی فقط میتونم بگم اونقدر حرصم رو درآوردی که نخواستم حتی جوابت رو بدم و فقط گوشی رو گذاشتم. همین!
میدونی حالم بهم میخوره از اینکه خوبی خوبی تا وقتی که نه ازت کاری خواسته بشه و نه ایرادی گرفته بشه. در اون حالت من بهترین زن روی زمینم که نصیب تو شده!
چرا نمیخواهی بعد از اینهمه سال که من رو می شناسی بفهمی که این حرف من یک خواسته خودمه و هیچ ربطی به تاییدی که از جانب دیگری هم شده، نداره. چرا هر بار كه حرفش ميشه براي اينكه راه خوت رو هموار كني از اين حرف به عنوان يه حربه جهت صاف كردن جاده دلخواه خودت استفاده مي كني؟ چرا؟
اونقدر عصباني بودم از دستت كه نتونستم بشينم و اين دو خط رو تا انتها بنويسم و ثبت كنم.... يك كمي نوشتم و تركش كردم بعد دوباره نوشتم....
تحمل من هم حدي داره، اميدوارم دفعه آخري باشه كه خواسته من رو به شكسته شدن تخم لق توي دهان بنده از جانب ايشون، نسبت بدي.
یه مدته که شدیدا کارها تو هم گره خورده و اصلا نمیدونم چه جوری میشه به حل شدنشون سرعت بخشید تا یه ذره روح و روانم آسوده بشه و وبگردی کنم اساسی! نیست الان نمیام و نمیرم!؟! محض همون!!!!!!!
با توجه به اینکه خوب میدونم فیلمهای در حال اکران سینما چندان چنگی به دل نمیزنه اما عجیب هوس کردم برم سینما.
خود به خود که میز من کنار پنجره قرار گرفته و از ساعت ۱۲ به بعد آتیش می باره! هیچ! ۲ روزه که کولر اتاق اصلا خنک نمیکنه و قارقار هم صدا میده. به هر کس که میتونست این کار بهش مربوط باشه و نباشه از نگهبان و منشی و آبدارچی گرفته تا مدیر آی تی!!!!! گفتیم! به روی مبارک خودشون نیاوردن که نیاوردن!
از اونجاییکه احساس میکنن ما اینجا چون هر چی گند توی سیتمهامون می زنن درستش میکنیم و خودمون از پسش بر میاییم، گویا گذاشتن به این حساب که تعمیر کولر هم براشون کاری نداره که! یه موتور داره و یه تسمه و دو تا پیچ ۱۳ و یاتاقان و اینها! اگه تسمه شل بود اینجور! اگه سفت بود اونجور!
و خلاصه کلام اینکه بعد از یک هفته بی نظمی و ..... الان هم دارم می پزم.
دلم میخواد برم مسافرت اما لطف فرمودن تعطیلات رو هفته آینده اعلام کردن! نمیدونم در حالت نخور و بمیر! مسافرت به چه درد چه کسی میخوره؟!!!!!
یه وقتها چقدر آدم دلش میخواد دیگران "این تایم" باشن، بعد اونها "اين تايم" كه هيچ! "آن تايم" هم نيستن! اونوقته كه ميدونين چي ميشه؟ من ميشم يه مرواريد جوشان! عين اين قرص جوشانها!! بعدشم نتيجه اش اين ميشه كه كاري رو كه ازم خواسته بودي انجام بدم نصفه رها ميكنم! خب چيه؟ منم ميتونم وقت و موقع نفهمم! غير از اينه؟
پ.ن. بالاخره توي يك تايمي پيدا شد آن يوسف گمشده ما! اما كه من چون داشتم پستم رو مي نوشتم به آن ادامه دادم! بگم كه پيدا شدنش هم مبني بر قولي كه خودش داده بود، نبود. من ۲۰ بار زنگ زدم و نتونست جواب بده. آخرش خودش زنگ زد. موضوع اينه كه اصلا پيشنهاد خريد رو كه هر ۱۰۰ سال يه بار پيش مياد آقايون بدن، اين بار خودش گفته بود واقعاً!
كافي بود كه كلا زير حرفي كه زده بود، ميزد... اونوقت من كه روال هر روزم هم بهم خورده بود ديگه ميشدم يه آتشفشان!!!!!!!!!!!
ميدونين كلا اعتقاد دارم هر كاري بايد موقعي انجام داده بشه كه هنوز با ارزشه، نه يه وقت و موقع ديگه. چون اونوقت درسته كه انجام ميشه؛ اما لطف اوليه رو نداره.
چند وقته که زیاد این جمله " خدایا من دقیقا اینجام. تو دقیقا کجایی؟" رو تو وبلاگها می بینم.
من دیدمش. درست همونجا که من بودم. نه درست همونجا که کوچولوم بود....دیروز وقتی به اندازه یه پلک زدن از بچه ام غافل شدم و البته سپرده بودم به پدرش! و یکدفعه دیدم یه پراید سفید داره به شکل متقاطع بر مسیری که کوچولوی من با شدت هر چه تمامتر میدوه..............
تمام تنم يخ كرده بود و فقط ضربان داشتم....از موهام گرفته نبض داشت تا كف پاهام.....
نميدونم من چرا به عوض اينكه بدوم طرفش و بگيرمش، ايستاده بودم و دستهام رو دو طرف صورتم گذاشته بودم و با تمام قدرتم داد ميزدم: وايستا...وايستا....وايستا....
و وقتي تونستم گريه كنم و اشك بريزم كه ديدم كوچولوم بغل خواهرمه كه داره بي امان اشك ميريزه و كوچولو هم سفت بهش چسبيده و اونوقت بود كه به عقب برگشتم تا ببينم مادرم كو؟.... كه ديدم با توجه به اينكه ناراحتي قلبي و ... داره و استرس براش سمه، نفسش بالا نمياد.... و به يه ماشيني تكيه داده. كمي كه گذشت اونهم اونقدر اشك ريخت تا بغض فروخورده اش كمي كمتر بشه.... و بعد ازم خواست خودم و شخصا خودم مواظب بچه ام باشم و هرگز به پدرش نسپرم.....
رسيديم خونه. اون با يكي از دوستهاش رفتن باشگاه و من موندم و تنهايي ام.... با كي دردم رو مي گفتم..اونقدر گريه كردم و نوشتم و نوشتم.... گفتم به خدا كه شكرت. گفتم بهش كه ديدمش. گفتم بهش كه به جبران كدوم كار خوبم بچه ام رو حفظ كردي؟ كه اگه بدونم اون كار چي بوده روزي ۱۰۰ بار انجامش ميدم.... و گفتم به خدا كه ببين الان كه دلم ميخواست سرم رو روي شونه هاي يكي بذارم و گريه كنم و آروم شم كسي جايي نيست؟! جز خود تو!
بعد از اينكه كلي سبكتر شدم يه فال حافظ گرفتم. ميخواستم كسي برام بگيره كه نبودش. رفتم پيش كوچولوم كه تو خواب ناز بود و بوش كردم و بوسيدمش تا ....خوابم برد......
اما كه تا خود صبح شايد بيشتر از ۱ ساعت نخوابيدم. بيدار شدم سردرد شديدي داشتم.... اون صحنه از جلوي چشمم كنار نميره. خدايا شكرت. خدايا دست اون فرشته نگهباني رو كه ديروز مواظب بچه ام بود مي بوسم.....
دوست صمیمی ام هنوز با چند تا از دوستهای قدیمی مون که من سر ماجرایاتی ازشون دلخورم دوسته. من با چند تا از دوستهای قدیمی مون که دوستم سر یه ماجرایاتی به هیچ وجه باهاشون حرف نمیزنه! دوستم. حالا شما تصور کنین وقتی من یه روز دوستهامو دعوت کردم و میخواستم این دوست صمیمی ام حتما بیاد از دعوت کردن اونهایی که اون دلش نمیخواد ببینه صرف نظر کردم.
حالا میخواستم برم دوستم رو ببینم که فهمیدم اونهایی که من ترجیح میدم نبینمشون به اضافه دوستهای صمیمی دیگه اونها که تا حالا اصلا هم ندیدمشون! اما همین دوست صمیم ام هم چندان ارتباط دوستانه ای باهاشون نداره دارن میرن خونشون!
حالا من موندم برم یا که نرم؟ خیلی مسخره است! نه؟! میدونم کمی سخت بیان شد اما باور کنین یه بار درست بخونین و خودتونم بذارین جای من متوجه میشین هم منظورم رو و هم اینکه چه گیری کردم از دست این جماعت؟!
نه من دلم میخواد اونهایی رو که دوست ندارم بی خیال شم و نه دوستم دلش میخواد اونهایی رو که نمیخواد ببینه . هر کدوم هم دلائل خاص خودمونو داریم و چون هم برای هم احترام قائلیم و هم به همدیگه حق میدیم کاری از دستمون در قبال اصلاح این روابط بر نمیاد.
چه باید کرد؟!!!!!!
پنج شنبه بعد از قرنی در یک سکوت خاصی روی تخت دراز کشیده بودم و فکر میکردم.... نمیدونم یهو خوابم برد یا داشت خوابم می برد .... که چهره اش و خاطرات اون زمانهای دانشجویی و مسخرگی ها و خوش گذرونی ها و بی خیالی ها!!!!! که اصلا الان نمیتونم یادم بیارم چطور اونقدر بی خیال بودم!!!!!! از جلوی چشمهام رژه رفتن...............عین یه فیلم سینمای که توی خواب ببینی..... بعدش کلی فکر کردم نکنه حرفی داری باهام؟ چیزی شده که من باید بدونم؟ و در نهایت به نتیجه ای نرسیدم جز اینکه ..... هیچ!
دیشب هم تا خود صبح یه مشت خوابهای پرت و پلا دیدم..... که این یکی دیگه درباره تویی بود که وجود داری و اصلا به خاطراتم بر نمی گشت که بخوام از خیرش بگذرم! برای همین کلی فکرم رو مشغول کرده...... نمیدونم رفتار یا حرکتی که مطمئنی من نمی پسندم ازت سر زده که من این خوابها رو می بینم؟ یا اینکه افکار خودم خط خطیه و اونقدر درهم برهم که این خوابها رو دیدم؟
یه وقتها چقدر توی دلم با این صفحه سفید وبلاگم حرف میزنم و درد دل میکنم و کلی تعریفی براش دارم.....
همیشه عید مبعث رو دوست داشتم از بچگی....چراش رو هم نمیدونم....ولی همیشه این توقع رو هم دارم که حتما در روز عید مبعث بهم خوش بگذره و خدا رو شکر که خوب بود دیروز هم.
از این بی عدالتی حقوق و مزایا در محل کارم دارم زله میشم. روابط بر کار و ضوابط می چربه و اونهایی که خب سرشونو بیندازن پایین برن بیان زندگی و کارشون رو بکنن! حقوقشون میشه همین. حرفیه؟ نه! نیست!!!!!
وای هر چی سعی میکنم از موضوعات دیگه بگم، خوابهايي كه ديدم دست از سرم بر نميدارن! آخه من كه نميتونم بعد اين همه سال دنبالت بيام ببينم چي كار كردي؟ چي گفتي؟ چي شنيدي؟ اما خدا لعنتت كنه اگه ذره اي از اون دري وريها كه من تو خواب ديدم به واقعيت نزديك باشه. همين ختم كلام!
به نظر شما هم هر روزی میتونه یه رنگ و یه مزه داشته باشه یا نه؟
من میگم داره. یعنی من حسش میکنم. دیروز سرکار یه عالمه مشغله داشتم و وقت سرخاروندن هم نداشتم و راستش دیگه یه جورایی احساس میکردم بنزینم تموم شده! اما بعدش دیگه اینجوری نبودم. به نظرم دیروز رنگش صورتی بود و خوشگل. مزه اش هم کمی شیرین. واقعا این رنگ و طعم رو حس کردم.
برای همین میگم همه ایامتون خوشرنگ و خوشمزه باد!
حرفها دارم نگفته.... چگونه و از کجا شروع کنم و به پایان برسونم نمیدونم؟
شاید از نظر تو اتفاقی نیفتاد... اما به نظر من خیلی خیلی بد بود که وقتی من برای انجام یک کار خوب و پسندیده رفتم و شما در نبودن به مشكلي برخوردي و ... بعدش اونچنان رفتاري كني كه انگار جاي زمين و آسمون با هم عوض شده و من فقط با آرامش جوابت رو دادم... به تو هم حق دادم چون دهان به دهان گذاشتن با چونان افرادي فاجعه! براي تو هم شايسته نبود و تو صد البته مجبور به اين كار شدي و همين تو رو عذاب داده بود.... بگذريم بعضي وقتها وقتي يه كاري رو با اصرار انجام ميدم كه عمدتا هم كار خوب و خير و شايسته ايه نميدونم چه حكمتي توشه كه بعدش يه جوري به دلم نشينه. يه جمله اي رو هميشه يه كسي مي گفت و توي گوشمه: هيچ وقت كاري با اصرار انجام نده و چيزي رو هم از خدا با اصرار نخواه.
خب، يه چيزي بگم و اونهم اينه كه من آدم نا آرومي نيستم و اتفاقا كه آرامش دروني خوبي هم دارم... فقط نميدونم چرا؟ واقعا نميدونم چرا وقتي كه بايد بتونم خشم خودمو و ناراحتيمو كنترل كنم نميتونم....... خصوصا در قبال بدرفتاريهاي كوچولوم. شايد از بس بهش حساسم اينجور بد رفتار شدم. ميخوام بي عيب و نقص باشه ميخوام كامل باشه ميخوام تو هيچ كاريش كوتاهي نكرده باشم و ...... و نتيجه اش ميشه اين. دم به ثانيه با هم در حال بحثيم. شايدم يه چيزي تو مايه مشاجره!!!! البته از نوع كودكانه و من شايد در مواقعي كه تو بد و بد و بدتر ميكني و من كاسه صبرم لبريز ميشه بدون اينكه بخوام حركتي ميكنم ناپسند كه تا چند روز خودمو دپرس ميكنه و به زبون عاميانه ببخشيدا به غلط كردن و شكر خوردن مي اندازه..... چرا؟ چون كه ته قلبم ته وجودم مي پرستمت. چون با نفسهات زنده ام. چون با صداي تو اوج ميگيرم. چون بوي تو بهم آرامش ميده. چون يه مادرم. يه مادر..... فقط نميدونم بايد چي كار كنم كه وقتي اونجور از دستت عصباني ميشم نه تو رو دعوا كنم و نه با بدخلقي هام باعث دلخوري و ناراحتي اطرافيانم بشم. همين. مشكل همينه. وگرنه من همه چيز رو مي فهمم قدر همه چيز رو مي دونم و .... فقط در لحظه، غير قابل خاموش شدنم! خدايا كمك كن. صبرم رو بيشتر كن. بهم اقتدار بده. بهم ياد بده چه جوري بايد با اين مسائل برخورد كنم. تو كه هزار و يك چيز سخت تر به من آموختي... و خودت خوب ميدوني من تو هر كاري پا بذارم ناموفق نيستم هم به لطف تو و هم به هوش و ذكاوت و پشتكارم كه باز هم اونها رو تو بهم دادي. پس اين جا هم ياري ام كن. به يه مديريت ساده نياز دارم كه بايد يادش بگيرم. شايد خودم بتونم اسمشو بذارم مديريت رفتار.
حالا نه فكر كنين كلا زندگيم سراسر مثل ميدون جنگه؟! نه ! گاهي. اما من همينش رو هم دوست ندارم. من ذاتا طالب هيجانم، ولي هيجان با استرس فرق داره. هيجان رو با آرامش ميخوام. اميدوارم فهميده باشين چي گفتم.
خب يعني دوستهاي خوبم همشو خوندين؟ خسته نشدين؟ مرسي.
