تبليغاتX
پنهانی

همکار خانمی داریم حدود ۴۵ سال، چهره بسیاااااار معمولی، تاحدی خوش تیپ. دپرس و مجرد و تنها بدون پارتنر و بدون هیچگونه مشغله ای در زندگی و بدون اینکه هیچ فکر و ذکر و کاری داشته باشه جز خواندن ورد زیر گوش مدیریت و زیراب زنی و قیافه گرفتن برای آدمهایی که گاهی خدای ناکرده شادند و ذره ای می خندند! و علی الخصوص انجام کار! از چیپ ترین نوع ممکن. اما همینکه ساکته میگه من مشغول کارم. خلاصه گاهی خیلی دلم براش میسوزه.

حالا بگم که با من و شخصیت من شدیدا در تضاده و درگیر. برای من مهم نیست چون اغلب ندید می گیرمش و میذارم به حساب همون بدبختیهایی که گفتم داره.

آدمی که تفریحش اینه که بیدار شه بیاد سر کار تا ۸ شب بره خونه بخوابه تا به امید فردا که صبح شه دوباره بیاد سر کار خداییش بدبخته.

بگذریم ... دیروز یه چند فقره بیخود و بی جهت فقط از اونجاییکه کارهای من موافق اهدافشون نبود با هم در افتادیم. دوست ندارم کسی بخواد ور بیفته ولی راستش داره حوصله ام رو سر می بره.

به نظرم یه راه حل خیلی خوب برای اینکه از دستش راحت شیم اینه که یه انسان واقعا از جان گذشته پیدا شه اینو بگیره! کسی رو سراغ ندارین؟

 

نوشته شده توسط مروارید در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 9:4 | لینک ثابت |

این روزها حال و احوال عجیبی دارم، یکی از دلائلش اتفاقاتیه که داره دور و برم می افته و خواسته یا ناخواسته در جریانش قرار می گیرم مثل تبانی برای اخراج افراد، بررسی و آنالیز آدمها برای Dead-end job! و در نهایت روشهای مختلف برای نرساندن حق هر کسی.....

نمیدونم باید بی خیال شم یا اینکه من راه دیگه ای برای خودم پیدا کنم، چون این آدمها رو به خاطر این دلائل دوستشون ندارم و اگه قرار باشه همه کارم، فکر و ذکرم... منوط به این شخصیتها باشه احساس خوبی بهم دست نمیده. همیشه راضی بودن از جو کاری و آدمهای خوب دور و برم باعث میشد خیلی دنبال افزایش یه درصد عجیب حقوق با احتساب لگاریتمش در پایه نپری! نباشم حداقل! اما الان دارم به سمتی پیش میرم که نکات منفی رو بیش از مثبت می بینم...

---------------------

پ.ن. بر اساس همه اتفاقات مذکور بالا، تو هم داری تکلیف خودتو باهاشون معلوم میکنی و الفرار! فقط مونده همون چیزی که تو رو نگه میداره که اونهم دیگه کمرنگه و شاید بهترین وقت باشه برای تصمیم گیری. میدونم که مدتهاست میخوای بری اما پای رفتنت نیست... این بار که باهام مشورت کردی در این زمینه، کاملا بی طرف بدیها و خوبیهاشون رو بررسی کردیم که شاید نتیجه اش این باشه که تو هم بری...مثل خیلی های دیگه... به هر حال کاره و هزار تا مشکل...

نوشته شده توسط مروارید در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 11:2 | لینک ثابت |

اینکه بخوام بگم سال نو مبارک خیلی لوس و بیات شده است دیگه! از بس که به موقع اومدم اینجا!!!!!

و اما اینکه بخوام بگم چه روزهای خوش تعطیلات مثل برق و باد گذشت که نگو..............

من موندم این عقربه ها وقتی سر کار و خصوصا توی یک جلسه کاری ابلهانه هستیم چرا تکون نمیخورن؟ اما وقتی تعطیلیم و خوابیم یا سفر یا گردش.... یا یه مهمون خیلی عزیز داریم که به قول خودش امشب فقط مهمونتم! و در نقش مهمون ظاهر شدم...... اونوقت این عقربه ها دونده میشوند؟؟؟ تا جایی که ۴ صبح برات مثل سر شب میمونه؟؟؟؟

بعد تعطیلات اومدیم سر کار و فعلا شرکت توی یک خواب خرگوشیه... کاشکی بیدار شه و تکلیف همگان معلوم...

پ.ن. اعتقاد دارین زندگی دوباره ای هم وجود داره؟ یعنی ممکنه من ۱۰۰ سال دیگه دوباره به دنیا بیام و شانس دوباره زندگی کردن رو هم داشته باشم؟ البته دلم میخواد همین شکلی باشم.

نوشته شده توسط مروارید در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ساعت 13:3 | لینک ثابت |
یه وقتها فکر میکنم بعضی از این رئیس روساها که هیچ هیچ هیچ! کاری بلد نیستن اگه فک و فامیلشون شرکتی نداشتن و یا دری به تخته ای نخورده بود و با بعضی ها فامیل نمی شدند که به نون و نوایی و کار و باری برسن، الان به چه شغلی اشتغال داشتند؟

از بس بی فکرن و احمق و کوتاه نگر، از بس در ساده ترین تصمیم گیری ها مردد اند و ......

باور کنین من یکی به عنوان کارمند دفتری ساده هم استخدامشون نمی کردم! چه برسه به ‌Boss!

بلا به دور واقعا! بعد فکر کنین اینها به ما حکمرانی و فرمانروایی می کنند!!!!!

نوشته شده توسط مروارید در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ساعت 16:24 | لینک ثابت |

اول صبح یه کاری برام پیش اومد و تو این شلوغی شب عیدی باید میرفتم بیرون.

در مسیر رفت در تاکسی: یه آقایی کنارم نشست انقدر خودشو جمع و جور کرد که فکر کردم الان تموم میشه!!!! تو دلم گفتم کاش همه همین جور بودند.....

در مسیر برگشت در تاکسی: آقایی خانمش رو نشونده بود ته ماشین و خودش وسط نشسته بود جوری که پشه هم کنارش جا نشه!

سوار شدم...

 اگه بگی کوه دماوند تکون خورد اون آقا هم تکون خورد! از بس جمع شدم، استخوانهای ستون فقراتم تا به مقصد برسم تغییر حالت داده بود.... تو دلم گفتم ای کاش امثال تو هرگز وجود نداشتند.....

--------

پ.ن. درست فهمیدم که به محض اینکه از شرش خلاص شدی باهام تماس گرفتی. شاید میخواستی حالم رو بپرسی. شاید میخواستی بگی که برخوردت باهاش امروز منطقی بوده و کمی سرد....

می فهمم که از دید شرایط کاری مجبوری گاهی باهاش هم گام و هم مسیر باشی، باور کن هر چی گفتم و هشدار دادم برای خودت بود. اگه بهت گفتم شوخی هات باهاش از نظر تو شوخیه و اون میذاره به یه حساب دیگه و پس فردا برات حرف در میاره اون هوا... بیخود نگفتم. می شناسمش. حداقل یه چیزهایی می دونم که تو نمیدونی.... میدونم که خیلی دنبال اینه که بهت نزدیک شه و خیلی در تلاشه که نقاط ضعف زندگیت رو کشف کنه... باور کن دوست ندارم این اتفاق ها برات بیفته....

میدونم که میدونی چی میگم... تو هم اگه نخواهی! من نمیذارم اون تعهد تو به زندگی ات رو خدشه دار کنه...

تو دلم گفتم کاش هرگز امثال این هم نبودن!

نوشته شده توسط مروارید در شنبه سیزدهم اسفند 1390 ساعت 15:24 | لینک ثابت |

آغوشم را باز گذاشته ام... نه برای اینکه در آغوشت بگیرم... برای اینکه اگر میخواهی بروی بازوانم مانع نباشند...

لبخند بر لب دارم... نه از آن رو که از رفتنت شادم... از آن رو که گاهِ رفتن غمگین نباشی...

سکوت اختیار کرده ام... نه اینکه حرفی برای گفتن ندارم... بلکه مبادا حرفی بزنم و تو در رفتن سست شوی...

دستهایم را بر گوش گذاشته ام... نه برای اینکه ترانه های عاشقانه ای را که زمزمه میکنی نشنوم... برای اینکه وقت خداحافظی کلامی به گوشم نرسد...

همه چیز مهیا است برای رفتن، اما تو آماده نیستی... تو پای رفتن نداری...

 

نوشته شده توسط مروارید در یکشنبه سی ام بهمن 1390 ساعت 13:31 | لینک ثابت |

بی بهونه میری! بی مقدمه میایی! بی پروا میگی دوستت دارم! بی دغدغه میگی ببینمت!

میگم نه!!! فقط در همین چارچوب و لاغیر!

بعد دوباره بازی شروع میشه!!! : رفتن، اومدن، گفتن و ....

به این غیب شدن هات عادت کرده ام.... یه ابهام هایی هم برام وجود داره که هیچ جور و با هیچ بند و تبصره ای نمیتونم ارفاق کنم و توجیه! مثلاً اینکه چه تعریفی برای دوست داشتنت وجود داره که نه می بینیش و نه باهاش حرف میزنی و نه ازش خبر داری؟؟؟!!!!!

همینکه در هپروت خودت دنیایی زیبا ساختی کافیه؟ بی اونکه بدونی در جبروت و ملکوت چی میگذره؟؟؟

پ.ن. قسمتهایی از دلم تنگته که شدیداً دوستش دارم:

با حس عجیبی با حال غریبی دلم تنگته....

بدون حسادت دلم تنگته...

گله بی گلایه، بدون كنایه دلم تنگته .....

دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت كه كهنه نمیشن....

ببین که چه ساده، بدون اراده، دلم تنگته...

نوشته شده توسط مروارید در شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ساعت 13:12 | لینک ثابت |
وقتی که دلتنگی به یک عادت تبدیل میشود، دیگر هیچ باقی نمی ماند...

ولنتاین مبارک!

نوشته شده توسط مروارید در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ساعت 15:30 | لینک ثابت |

امروز اونقدر لباس پوشیدم که نمیتونم تکون بخورم از جام!!!! سنگینی ام میکنه وقتی میخوام بلند بشم! موندم من که اصلا سرمایی هم نیستم این چه کار احمقانه ای بوده که امروز انجام دادم!

انقدر هم گرمم شده که پنجره رو باز کردم! من خنک میشم بقیه جیغ میزنن! عینهو بچه گربه هایی که سبیلشون رو بکشی!!!!!!!

دیروز با چند تا از همکارا داشتیم توی ماشین صحبت می کردیم.... یکیشون یه چیزی گفت... که نباید می گفت... که کاش نگفته بود.... یه اسمی آورد به زبون که ..... که دیگه دلم یادت کرد.... بی اختیار... دلم برات تنگ شد.... برای همه اونچه که داری و نداری..... که یک لحظه حسودی ام شد از اون حرف ساده ای که اون درباره ات زد و من بی خبر بودم از تو....

نمیدونم یک هفته است دو هفته بود شایدم بیشتر... که نه دلتنگ شدم نه یادت افتادم....

چرا امروز توی این روز برفی روی مغزم اسکی میکنی؟! آخه چرا؟؟؟ چرایش شاید به همون جمله حسادت برانگیز دیروز مربوطه.. اما من حسود نیستم ذاتاً اصلا. نمیدونم بگذریم...

نوشته شده توسط مروارید در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ساعت 15:21 | لینک ثابت |

تصمیم داشتند یکی رو از گردونه حذف کنن. نظرم رو خواستند...از اونجاییکه از نظر دادن در این موارد اصلاً دل خوشی ندارم؛ در عین اینکه از وضعیت کاری و رفتاری شخص مورد نظر هم نه تنها رضایت نداشتم که هیچ! در درون خودم شکایت هم داشتم....، با همه این وجود گفتم آدمه دیگه... شاید درست شه و باعث شد فرصت دوباره ای داده بشه...

بدون اینکه بدونه من اینهمه براش کار انجام دادم... اما یکی دو روز قبل برای انجام یک کار کوچک چنان بلوایی به پا کرد که.... این کار جزو وظائف من تعریف نشده و .... وجدان چیز خوبیه واقعا!

مخلص کلام... وقتی اعتراض کردم که چه جوری کار میکنه و چه باید کرد واقعا؟ جواب شنیدم که خودت دفاع کردی! در اون لحظه دلم میخواست بگم: غلط کردن رو برای همین جور وقتها گذاشتن! خب غلط کردم انسانی برخورد کردم!

نوشته شده توسط مروارید در سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ساعت 9:32 | لینک ثابت |